۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

الله، همان اهریمن است !

الله، همان اهریمن است ! مهدی اخوان ثالث


خــدا مــا را از ایــن الله اهــریـمــن رهــا سـازد    ***    یـقـیـن اهـریـمــن و الله هـم دستـند حـافــظ جـان

سـیـه کـاران در مـیـخـانـه ها بستند حـافـظ جان     **    خـم و مـیـنـا و جـام بـاده بـشکستـنـد حـافظ جان

بــه مـسـتان مـی انـگــور حـدها می زنـنـد آنـان      *    که از کبر و غرور و مکر سرمستند، حافظ جان

خــدا گـویـنـد و می گـیـرنـد جـان و مال مردم را          خــدا دانـد کـه بس نا مـردم و پستـند حـافظ جان

خــدا کـی نان جان با شـرط ایمان میدهد کس را           چــرا الـلـهـیـان ایـن را نـدانـسـتـنـد حـافـظ جـان

خــدا مـا را از ایـــن الله اهــریـمــن رهــا سـازد           یـقـیـن اهـریـمـن و الله هــم دسـتـنـد حـافظ جـان

همان اهریمن است الله و در این شک ندارم من     *    گـواهــم ایـزدی ایــرانـیـان هـسـتـنـد حـافظ جان

بـبین شب ها چـه تـاریـک است زیـر پـرچـم الله    **    بـبـیـن مـردم چـه بدبخت و تهیدستند حافظ جان

سلامـی کـن بـه خیـام آن ابرمرد از من مسکین     ***    بـگــو پستـان در مـیخـانـه ها بستند حـافظ جان


 

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

قارچ های عرفانی

نویسنده:  پاول کورتز

اخیراً در دانشگاه جان هاپكینز تحقیق جالبی در مورد اثر سیلوسیبین[1] - ماده ی موثر قارچهای جنس سیلوسیب[2] - انجام شده است. در حالی که میلیون ها محقق آماتور ده ها سال تاثیرات ذهنی این قارچ موسوم به جادویی را آزمایش كرده اند و سرخپوستان آمریكا
احتمالاً چند هزار سال از آن در مراسم مذهبی استفاه كرده اند. محققان روانشناسیِ دارویی [3] به دنبال كشف اثرات دارویی این ماده به پژوهش پرداختند. در دهه های 60 و 70 پژوهش های مشابهی در مورد اثرات روان-دارویی MDMA  یا همان اكستازی[4] انجام شده است. این تحقیق ها عمدتاً به سبب واکنش منفی جریان "نبرد با مواد مخدر" بی ثمر مانده اند [5] . با این وجود نتایج اخیر حقایقی را در مورد تجربه های روحانی [6] آشكار می كند.

پژوهشگران با مشکل تحلیل نتایج گزارش های مصرف کنندگان این قارچ جادویی مواجه بوده اند چرا که اغلب مصرفت کنندگان
اثر مصرف این قارچ را با واژه "تجربه ی عرفانی تمام عیار" توصیف كرده اند.  اغلب تجربه كنندگان اظهار كردند كه تا چند ماه پس از مصرف این قارچ احساس خوبی داشته اند.
اما پژوهش نشان می دهد که تقریباً یك چهارم از آنها دچار عوارضی مانند افسردگی، تشویش و دیگر اثرات جانبی ناخوشایند شده اند. با این حال این تحقیق پتانسیل دارویی سیلوسیبین را نشان میدهد و یا حداقل نتایج آن برای تحقیق های بعدی مفید است. دو نكته برجسته در این تحقیق دیده می شود:
اول توصیفی که افراد تحت آزمایش از تجربه شان داشته اند و دوم واكنش غریب الاهیون.



این انگاره كه تجربه های عرفانی را می توان توسط مواد شیمیایی ایجاد کرد طبعاً مایه ی نگرانی کسانی می شود که باورد دارند و تأکید می کنند که تجربه ی عرفانی یک حالت مغزی ساده نیست. نشان دادن علت طبیعی حوادث ماوراء طبیعی (و نه برعکس) زیرآب الاهیات را می زند. شاید به همین خاطر باشد که در واكنش به نتایج این پژوهش، برخی الاهیون احساس وظیفه کرده اند تا به مردم هشدار دهند که قارچ جادویی موجب ایجاد  تجربه اصیل دینی نمی شود.
دیوید رید استاد الاهیات دانشگاه تورنتو گفته که: "این فارچ تنها موجب تحریك قسمتی از شخصیت انسان می شود. حالت های حسی خاصی را ایجاد می کند و آگاهی را دگرگون می کند. این حالات، معیارهای درستی برای تجربه اصیل عرفانی نیستند."
CBC News ، 12 جولای 2006

البته با توجه به اینکه تجارب عرفانی قدیسان و پیامبران هم به همان خلسه آلودی تجارب دراگ بازهای معمولی بوده، این پرسش پیش می آید که چه چیزی را می توان تجربه ی "اصیل" عرفانی محسوب کرد. مثلاً سخن قدیس ترزا را در كتاب قلعه ی درون ملاحظه کنید. او شرح می دهد که  در حین  تجربه ی عرفانی، روح "ارتباطش را با همه چیزهای دنیا قطع می كند و تنها در خدا جان می گیرد ... نمیدانم دراین حالت آن قدر جان برای روح می ماند که نفس بکشد یا نه، به نظرم نفس نمی كشد یا اگر می كشد ناخودآگاه است." فکر می کنید این روح برای نهارش چی می خورد؟  تجربه های عرفانی نادر نیستند.
ویلیام جیمز (روانشناس و فیلسوف طبیعت گرا) برخی مؤلفه های مشترک این تجربه ها را توضیح داده است. همچنین او این تجربه های عرفانی را به طریق شیمیایی در خودش ایجاد كرد. او عناصر معمول این تجربه ها را اینطور ذكر كرده: (1) غیر قابل توصیف: این تجربه ها بیشتر احساسی هستند تا عقلانی و توصیف یا درك آنها مشكل است.(2) كیفیت ذهنی: این تجربه ها حس
استعلا از زمان و مكان ایجاد می کنند (3) موقتی بودن: فراز و نشیب دارند و مدت زیادی طول نمی كشند  (4) مفعولیت: تجربه كنندگان مغلوب حالات خود می شوند و نمی توانند به طور ارادی این حالت ها را کنترل کنند. 

عصب شناسی راههای زیادی را برای ایجاد این حالت نشان داده است. از جمله میدان های الكترومغناطیسی و یا  كمبود اكسیژن در محیط كه موجب تجربه ی پیش از مرگ [7] می شود. به همین دلیل عجیب است كه دانشمندان درگیر در این تحقق خودشان را از كاربردهای این نتایج در رد دلایل وجود خدا كه بر اساس تجربیات عرفانی هستند كنار بكشند. رولاند گریفیس كه رهبری محققان را بر عهده داشته میگوید:
ما تنها می توانیم مشاهدات را اندازه گیری کنیم... ما وارد بحث وجود یا عدم وجود خدا نشده ایم. این تحقیق نه می خواهد و نه می
تواند كه این كار را انجام دهد- CBC News، 12 جولای 2006

آیا نتیجه آشكار این پژوهش و پژوهش های مشابه این نیست كه تجربیات عرفانی فقط حالت هایی عصبی هستند که توسط عوامل شیمیایی یا محیطی ایجاد می شوند؟ آیا نمیتوان فرض كرد كه حالت موسوم به روبرو شدن با خدا همان قدر اصالت دارد كه حالات ناشی از داروهای توهم زا یا كمبود اكسیژن؟ پیگیری صادقانه ی تحقیقات بیشتر بر اساس این یافته ها ریشه های عصبی-شیمیایی
تمام تجربه های عرفانی را نشان خواهد داد و از فراموشی این موضوع كه احتمالاً تمام این تجربه ها حالت های عصبی مغز هستند جلوگیری می كند.

به دلیل توانایی این تحقیقات در به هم ریختن کاسه کوزه ی الاهیات عرفانی و بیزاری مردم ما از قانونی شدن استفاده از موادی كه معمولاً مورد سوء مصرف قرار میگیرند، این پژوهش ها به رغم چشم انداز جالب شان تداوم نمی یابند و ثمر نمی دهند.
در این حین، می توانیم بنا بر شواهد موجود با خیالی آسوده تصدیق كنیم كه: تجربه های عرفانی واقعاً وجود دارند؛ این تجارب دارای علل کاملاً طبیعی هستند؛ و هیچ دلیلی نداریم که بگوییم تجارب عرفانی در صومعه ها و دیرها اصیل تر از تجاربی بوده که در پاتوق های پر از دود و دم سانفرانسیسکو رخ داده اند.


توضیحات
_____________________________________________

1] psilocybin

2] psilocybe
 
psychopharmacology [3

4] داروی اکستازی با نام علمی  متیلن دی اكسی متامفتامین

5] سه دلیل برای مخالفت با این پژوهش ها وجود دارد که دوتای اولی اخلاقی و قابل دفاع است. انجمن های مبارزه با مواد مخدر استدلال می کنند که آزمایش این مواد بر روی انسان ممکن است موجب علاقه مند شدن داوطلب و اعتیاد وی شود. استدلال دیگر این است که توصیف حالت های خوشایند توسط این داوطلب ها که در مجله ها به چاپ می رسد می تواند می تواند تبلیغی برای مصرف مواد مخدر و روانگردان باشد.
دلیل سوم مخالفت شدید دینداران با هرگونه پژوهشی است که ممکن است اشتباه بودن باورهای دینی را ثابت نماید.
6] spirituality

7]  تجربه قبل از مرگ  يا NDE به حالاتي مانند عبور از تونل نور و ديگر تجربيات خوش آيند پيش از مرگ گفته ميشود. براي
اطلاع از عوامل پدید آورنده این تجربه ها به نوشتار "دررد ناميرايي" مراجعه كنيد.

تجربه ی دینی در مغز

نویسنده: 
ناخدا
دانشمندان سال هاست که امکان ارتباط تجربه ی دینی با مغز را مطرح کرده اند. در سال ۱۸۹۲ در یک کتاب درسی درباره بیماری های روانی به ارتباط میان صرع و احساسات شدید دینی اشاره شده است. نزدیک به یک سده پس از آن، در سال ۱۹۷۵ یک عصب‌شناس به نام «نورمن گِش‌ویند» [۱] در بیمارستان ارتشی شهر بوستون، یک نوع صرع را تشریح نمود که مبتلایان به آن دچار حملات ناگهانی می شدند که در نتیجه ی درست عمل نکردن الکتریکی در گیجگاه ها در کنار گوش ها بود. به گفته ی وی مبتلایان به این بیماری معمولا داشتن تجربه ی قوی دینی را گزارش می کنند. گش ویند و شماری دیگر از جمله «دیوید بِر» [۲] پزشک اعصاب و روان از دانشگاه وندربیلت به این نتیجه رسیدند که شاید میان طوفان های الکتریکی در قسمت گیجگاهی مغز و علاقه ی شدید دینی ارتباطی وجود داشته باشد. [۳]


الهام دینی یا اختلال مغزی؟
«وی اس راماچاندران» [۴] متخصص علوم عصبی [۵] از دانشگاه کالیفرنیا در سن دییگو فرضیه ارتباط تجربه ی دینی و کارکرد مغز را پی گرفت. بدین منظور یک سری آزمایش روی شماری از بیماران که از صرع لوب گیجگاهی [۶] رنج می بردند انجام داد. در مرحله ی نخست واکنش انسان های عادی آزمایش شد و سپس نتایج آن با نتایج آزمایش مبتلایان به بیماری مقایسه شد. آزمایش به این شکل بود که برخی واژگان خاص مطرح می شد و در این حین واکنش حسی افراد نسبت به شنیدن آن واژگان با استفاده از تکنیکی خاص به نام «واکنش گالوانیک پوست» [۷] اندازه گیری می شد. میزان انگیختگی با میزان تغییر مقاومت الکتریکی در پوست اثر مستقیم دارد. نتایج آزمایش برای انسان های عادی اینچنین بود:
۱. واژگان جنسی: تحریک زیاد
۲. واژگان خنثی: تحریک ناچیز
۳. واژگان دینی: تحریک ناچیز

سپس همین آزمایش را روی افرادی که صرع لوب گیجگاهی داشتند، تکرار کرد. نتیجه شگفت انگیز بود:
۱. واژگان جنسی: تحریک ناچیز
۲. واژگان خنثی: تحریک ناچیز
۳. واژگان دینی: تحریک زیاد

این بیماران بر خلاف انسان های عادی تحریک کمتری در زمینه ی واژگان جنسی؛ و تحریک بیشتری نسبت به واژگان دینی مربوط به دین خود مانند ستاره ی داوود یا خدا و... داشتند.
راماچانداران در سال ۱۹۹۸ نتایج پژوهش های خود را در کتابی به نام «خیالات مغز» [۸] منتشر کرد. او در این کتاب عنوان نموده که واژگان دینی چون خدا، انگیختگی بیشتری را در بیمارانی که از صرع لوب گیجگاهی رنج می برند ایجاد می کند و این بیماران معمولا تمایل بیشتری به دین و باور به خدا دارند.
این پژوهش ها پایه ی حوزه ی جدیدی به نام «نوروتئولوِژی» [۹] یا «زیست الاهیات» را بنیاد نهاد. این دانش به ارتباط سلسله اعصاب با پدیده های روانی و دینی می پردازد. دانشمندان در این حوزه تلاش می کنند تا به پایه های عصب شناختی و فرگشتی [تکاملی] پدیده هایی که به طور سنتی، فراطبیعی و ماورا پنداشته می شدند، پی ببرند. [۱۰]
با مطالعه ی رویدادهای تاریخی ادیان می توان نمونه های بسیاری را مشاهده کرد که افرادی تجارب دینی مشابه این بیماران داشته اند. شاید پیامبران و رهبران دینی که مدعی دریافت الهام از خدایان بوده اند، در واقع از این بیماری مغزی رنج می برده اند. الهامات محمد، سخن گفتن موسی با خدا یا تجارب روحانی پل قدیس، همگی شباهت های زیادی با تجارب دینی این بیماران دارند. معمولا تجربه ی دینی کسانی که از صرع لوب گیجگاهی رنج می برند آن قدر برایشان واقعی می نماید که حتی گاهی در متقاعد کردن بقیه به واقعی بودن آنها موفق می شوند. شاید مبتلایان به این بیماری در طول تاریخ آنقدر با شدت و علاقه از الهامات خود سخن گفته اند که توانسته اند برخی مردم عادی را متقاعد کنند که با یک موجود ماورا در ارتباط هستند و خدایی با آنها سخن می گوید.
در یک نمونه ی تازه تر، شخصی به نام «اِلن جی وایت» [۱۱] بنیانگذار جنبش مسیحیان معتقد به بازگشت قریب الوقوع مسیح، علائمی شبیه علائم این بیماری داشته است. عصب‌شناس آمریکایی، پروفسور «گرگوری هولمز» [۱۲] زندگی او را به دقت مطالعه کرده و به نظر او اِلن وایت علائم دقیق این بیماری را داشته است. بر طبق مطالعات، اِلن تا سن نه سالگی یک کودک عادی بوده و هیچگونه تجربه ی خاصی نداشته است. ولی در یک ضربه ی مغزی که در نه سالگی به سرش وارد می شود به کل تغییر شخصیت داده و شروع به ادعای شنیدن وحی و الهامات دینی کرده است. به عقیده ی هولمز، تجارب دینی او با نشانه های این بیماری همخوانی دارد و احتمالا ضربه ی محکمی که به سرش وارد شده، فیزیک مغزش را کمی تغییر داده و سبب ایجاد این تجارب دینی و پندار وحی به او شده است. (البته شاید این برای معتقدان فرقه ی بنیانگذاری شده توسط او چندان خوشایند نباشد.)
البته به طور قطع نمی توان گفت که رهبران مذهبی گذشته دقیقا این بیماری را داشته اند؛ زیرا تصویر مغزی آنها در دسترس نیست. ولی به باور دانشمندان با توجه به شباهت های موجود، این مساله یکی از احتمال های ممکن است. به هر حال لوب گیجگاهی در تجارب دینی و روحانی نقش کلیدی دارد و این نقش در بیماران مبتلا به صرع لوب گیجگاهی نمایان است.

ایجاد تجربه ی دینی با کلاه‌خود الکترومغناطیسی:
با توجه به نتایجی که دانشمندان از ارتباط ناهنجاری های لوب گیجگاهی و تجربه ی دینی گرفته بودند؛ «مایکل پرسینگر» [۱۳] با خود اندیشید که اگر تجربه ی دینی به این قسمت از مغز مربوط است، پس تحریک این قسمت از مغز باید تاثیری مشابهی روی رفتار انسان ها داشته باشد. برای آزمون این فرضیه او و همکارانش کلاه‌خودی را طراحی کردند که میدان اکترومغناطیسی را روی لوب های گیجگاهی چپ و راست فرد متمرکز می کرد.

کلاهخود ابداعی پرسینگر که با به سر کردن آن لوب های گیجگاهی با میدان الکترومغناطیسی دستگاه تحریک می شوند و تجربه ی دینی به فرد القا می شود.
کسانی که مورد آزمایش قرار گرفتند از هدف آزمایش اطلاعی نداشتند. در ۸۰ درصد موارد، آنها یک نوع تجربه ی دینی را گزارش کردند. گویا تحریک الکترومغناطیسی لوب گیجگاهی باعث ایجاد احساس حضور یک شخص یا موجودات دیگر در اطراف فرد می شود؛ درحالیکه اطراف فرد خالی است. افراد مختلف از ادیان گوناگون با توجه به دین های خود تجربه های دینی مختلفی را گزارش دادند. بنابراین تجربه ی دینی آنها ارتباطی با نوع دین یا باور ندارد.
با توجه به نتایج به دست آمده، پرسینگر تجربه ی دینی و باور به خدا را ناشی ار فعالیت های نامتعارف الکتریکی در مغز می داند. به نظر وی تجارب دینی مشهورترین رهبران مذهبی دنیا همچون بودا، محمد، سینت پال، موسی و... ناشی از عدم تعادل عصبی بوده است.
البته نتایج این آزمایش برای انسان های مختلف یکسان نبوده است. برخی نسبت به داشتن تجربه ی دینی مستعدتر از دیگران هستند. برای نمونه در مورد بیمارانی که از صرع لوب گیجگاهی رنج می برند؛ بالاترین میزان حساسیت در مقابل میدان الکترومغناطیسی وجود دارد و در نتیجه تجربه های دینی قویتر و احساس حضور بیشتر است. معمولا کسانی که باور دینی قوی دارند در هنگام القای میدان الکترومغناطیس احساس خود را به خدا نسبت می دهند؛ درحالیکه برخی بیخدایانی که تحت این آزمایش القا قرار گرفتند، حس خود را نتیجه ی حقه ی مغز و شبیه به تاثیر داروهای توهم‌ زا عنوان کرده اند. برخی نیز احساس خود را نسبت به طبیعت و هستی تعریف می کنند.

ریچارد داوکینز زیست‌شناس سرشناس انگلیسی در حین آزمایش القای تجربه ی دینی با کلاه‌خود الکترومغناطیسی.
در سال ۲۰۰۳ بخش دانش سری هورایزون (افق) بی بی سی [۱۴]؛ از ریچارد داوکینز دعوت نمود تا در آزمایش دکتر پرسینگر شرکت کند. آنها می خواستند ببینند که آیا این دانشمند مشهور بیخدا تحت تاثیر میدان الکترومغناطیسی کلاه‌خود پرسینگر -موسوم به «کلاه‌خود خدا» [۱۵]- تجربه ی دینی یا باور به خدا پیدا می کند یا خیر. انواع روش های گوناگون تحریک به مدت ۴۰ دقیقه روی داوکینز امتحان شد ولی او به هیچ گونه تجربه ی دینی یا باور به حضور یک خدا دست نیافت. وی تنها مقدار کمی سرگیجه پیدا کرد و تاثیر دستگاه برایش کمی ریلکسیشن بود . به گفته ی داوکینز وی از نتیجه ی آزمایش راضی نبوده و مایل بوده برای یک بار هم که شده احساس مشابه مذهبیون را تجربه کند! البته نتیجه ی آزمایش برای پرسینگر ناامید کننده نبود. پرسینگر دلیل عدم تاثیر آن را مصونیت لوب گیجگاهی عنوان کرده است. لوب گیجگاهی برخی افراد تحریک پذیری کمتری دارد. با اندازه گیری حساسیت لوب های گیجگاهی داوکینز مشاهده شد که او حساسیت کمتری نسبت به بسیاری از افراد دیگر دارد. [۱۶]
با توجه به آزمایش های انجام شده به نظر می رسد دینداری تا حدودی استعدادی باشد؛ زیرا برخی به القای تجربه ی دینی مستعدتر هستند. در بیماران مبتلا به صرع لوب گیجگاهی این تمایل به دینداری در بالاترین حد ممکن است. تاثیر ژنتیک تمایل به باور یا عدم باور محتمل است.
در موردی دیگر خانواده ای به پرسینگر مراجعه کردند. دختر کوچک این خانواده از تجارب ترسناک و دیدن موجودات خیالی در شب رنج می برده است. تیم پرسینگر برای تحقیقات بیشتر به خانه ی این خانواده رفتند و اتاق کودک را بررسی کردند. در کنار تخت کودک یک رادیوساعت وجود داشته است. پس از آزمایش رادیوساعت معلوم شد که امواج آن به طور اتفاقی شبیه امواجی بوده که در آزمایش القای تجربه ی دینی استفاده می شود. با برداشتن رادیوساعت از بالای سر کودک، با کمال تعجب تجارب کودک قطع شدند! ارتباط میان میدان الکترومغناطیس و تجربه ی دینی در طبیعت نیز مشاهد شده است. برای نمونه در زمان هایی که طوفان های خورشیدی شدت می یابند؛ شمار کسانی که ادعای دیدن روح و تجارب ماوراطبیعه می کنند افزایش می یابد.
تجربه های روحانی به روش های گوناگون دیگری نیز به دست می آیند. برای نمونه برخی مواد شیمیایی خاص تجربه ی دینی یا روحانی تولید می کنند. "این انگاره كه تجربه های عرفانی را می توان توسط مواد شیمیایی ایجاد کرد طبعاً مایه ی نگرانی کسانی می شود که باورد دارند و تأکید می کنند که تجربه ی مستقیم خدا یک حالت مغزی ساده نیست. نشان دادن علت طبیعی حوادث ماورا طبیعی (و نه برعکس) زیرآب الاهیات را می زند." [۱۷]
البته همان طور که در بخش بعد خواهید دید؛ تجارب دینی پیچیده هستند و قسمت های مختلفی از مغز در آنها تاثیرگذارند.

تصویربرداری از مغز در حین تجربه ی دینی:

فعالیت نرمال مغزی در سمت چپ تصویر (مغز در حالت عادی) در مقایسه با کاهش فعالیت لوب آهیانه ای در تصویر سمت راست. (مغز در مراقبه ی یک بودایی)
در سال ۲۰۰۳ گروهی از عصب‌شناسان دانشگاه پنسیلوانیا به رهبری دکتر «اندرو نیوبرگ» [۱۸] از نتایج آزمایش های گروه های پیشین -که نمایانگر ارتباط تجربه ی دینی با قسمت هایی از مغز بود- استفاده کردند و برای پیدا کردن نقاطی در مغز که منجر به تجربه ی دینی می شوند آزمایش هایی را ترتیب دادند. در این آزمایش ها برخلاف پرسینگر سعی در القای تجربه ی دینی نبود؛ بلکه هدف آن بود تا مغز دینداران در حین تجربه ی طبیعی دینی مورد بررسی قرار گیرد. آزمایش ابتدا روی شماری از راهبه های مسیحی انجام شد. پژوهشگران در سال ۲۰۰۶ اعلام کردند که علاوه بر لوب گیجگاهی که در آزمایش های پیشین هم تاثیرش شناخته شده بود؛ قسمت هایی از «لوب آهیانه ای» [۱۹] نیز تاثیرات مهمی در تجربه ی دینی دارند. در آزمایش ها مشاهده شد که با هر چه عمیق تر شدن تجربه ی دینی و راز و نیاز شخص دیندار، فعالیت لوب آهیانه ای کاهش می یابد و در نقطه ی اوج تجربه ی دینی تقریبا از کار باز می ایستد. کار لوب آهیانه ای این است که زمان و مکان را تشخیص دهیم و با کم شدن فشار خون در این قسمت در نتیجه ی تجربه ی دینی، احساس فردیت کاهش می یابد. با انجام آزمایش روی بودایی ها و پیروان دیگر ادیان در هنگام تجربه ی دینی،‌ مشاهده شد که این احساس در میان ادیان مختلف نقاط یکسانی از مغز را متاثر می کند. آزمایش ها نشان داده اند که لوب گیجگاهی، لوب آهیانه ای و شبکه ای از چند بخش دیگر در مغز، تجربه ی دینی را به وجود می آورند. در واقع آنچه در هنگام تجربه ی دینی احساس می شود ارتباط مستقیمی با فیزیک مغز دارد.
باور به دین و خدا از کجا آمده است؟
پرسشی که به دنباله ی این پژوهش ها مطرح می شود این است که اصلا چرا امکان بروز چنین پدیده ای در مغز انسان به وجود آمده است. وجود آن به طور قطع باید یک توضیح فرگشتی [تکاملی] داشته باشد. زیست شناسان عوامل گوناگونی را مسبب به وجود آمدن تمایل مغز به باور به ادیان و خدایان عنوان می کنند. برای نمونه «استوارت گاتری» [۲۰] از دانشگاه فوردهام نیویورک، باور به خدا و ماوراطبیعه را ناشی از توهم مغز در جانبخشی و انسانوار انگاشتن پدیده ها می داند. او در کتاب «چهره ها در ابر» بهترین راه شناخت ادیان را «انسان انگاری اصولی» دانسته است. انسان انگاری یک خصیصه ی انطباقی است که از پیشینیان ما به ارث رسیده است. اگر یک انسان اولیه خش خش یک درخت خارج از غار را با یک انسان مهاجم اشتباه می گرفت چیز خاصی نبود و قضیه در حد یک وحشت آنی تمام می شد. ولی اگر عکس قضیه اتفاق می افتاد؛ یعنی انسان مهاجم را با درخت اشتباه می گرفت، این می توانست به بهای جانش تمام شود. پس در فرگشت انسان، تمایلات انسان انگاری شدت گرفت. و این مساله تا آنجا پیش رفت که انسان ها به جز اشیا و اجسام، کل گیتی را در اختیار یک ارباب خیالی پنداشتند. [۲۱]


ریچارد داوکینز از جمله شمار فزاینده ی زیست‌شناسانی است که دین را یک محصول فرعی [۲۲] از چیزی دیگر می داند. به نظر او باور به دین و خدا محصول مستقیم فرگشت نیست. یک نمونه برای توضیح این مسئله می تواند مفید باشد: شب پره ها به سوی نور شمع می روند و وقتی به نور می رسند در شعله ی شمع می سوزند و از بین می برند. مسلما آنها برای خودکشی فرگشت نیافته اند؛ چون بر پایه ی فرازیست ژن؛ خودکشی به این شکل هیچ فایده ای برای ژن ها ندارد. پس چرا چنین می کنند؟ پاسخ در این نکته نهفته است که ما سوال را اشتباه پرسیده بودیم. نباید پرسید خودکشی در شعله ی شمع چه سودی برای بقای جاندار دارد؛ بلکه باید پرسید این رفتار محصول جانبی چه چیز مفید دیگری بوده است؟ "در منظره ی شبانگاهی، نور مصنوعی یک پدیده ی نورس است. تا همین اواخر، شب ها فقط نور ماه و ستارگان دیده می شد. نور این اشیاء نورانی در بینهایت اپتیکی است، یعنی پرتوهای گسیل شده از آنها به طور موازی به زمین می رسند. به همین سبب این نورها مانند قطب نما برای جهت یابی مناسب اند. معلوم شده که حشرات از نور اجرام آسمانی مانند خورشید و ماه برای جهت یابی حرکت شان  در خط مستقیم استفاده می کنند. پس می بینیم که رفتار به ظاهر خودکشی طلبانه ی شب پره ها چیزی نیست به جز اشتباه گرفتن نور شمع با چیزی دیگر. این رفتار، یک محصول فرعی از عملکرد قطب نمایی است که معمولاً سودمند است." [۲۳]

اکنون که معنای محصول فرعی بودن را دریافتیم می توانیم بپرسیم که دین محصول فرعی چه چیز سودمند دیگری است؟ به نظر ریچارد داوکینز، باور به خدا و دین می تواند محصول جانبی اعتماد کودکان به سخنان والدین و زودباوری در سنین کودکی باشد. "چون کودکان باید جذب کننده ی اطلاعات سنتی باشند، معمولا هر چیزی را که بزرگسالان به آنها می گویند – چه درست باشد و چه نادرست- باور می کنند." [۲۴] این زودباروی عموماً مفید است زیرا کودکان ساختن ابزار، طرز شکار کردن و دانستنیهای سودمند برای ادامه ی بقا را از والدین خود می آموزند؛ ولی به مانند مثال شب پره، هیچ تضمینی برای در راه اصلی ماندن آن وجود ندارد. شاید باور دینی هم به همین شکل گسترش پیدا کرده باشد. البته احتمالا مجموعه ای از عوامل گوناگون در پیدایش گرایش دینی دخیل بوده اند. به خصوص در مورد شکل گیری و گسترش ادیان سازمان یافته ی امروزی نباید نقش تعیین کننده ی تاریخی-اجتماعی را از نظر دور داشت.

[Norman Geschwind .[۱
[David Bear [۲
[Vilayanur S. Ramachandran [۴
[Neuroscience [۵
[Temporal Lobe Epilepsy [۶
[Galvanic Skin Response [۷
[Phantoms in the Brain [۸
[biotheology [or] Neurotheology [۹
[۱۰]. نوروتئولوژی در ویکیپدیا
بی بی سیEllen G White[۱۱
[Gregory Holmes [۱۲
[Michael Persinger[۱۳
[BBC Science series Horizon [۱۴
[۱۶].روزنامه ی تلگراف
[Andrew Newberg [۱۸
فارسی در ویکیپدیاparietal lobe [۱۹].
[Stewart Guthrie [۲۰
[۲۱]. مجله دیسکاور – آزمایش خدا
[by-product [۲۲
[۲۳]. فصل پنجم کتاب پندار خدا، ریشه های دین
[۲۴]. دلایل خوب و بد برای باورکردن نوشته ی ریچارد داوکینز

نسبت دینداران با علم

نویسنده: 
ریچارد داوکینز

دیدگاه های دینداران  در مورد علم را می توان  به سه دسته ی اصلی تقسیم بندی کرد. من این سه دیدگاه را "هیچ-ندانی"، "همه چیز-دانی"، و " عدم رقابت" می نامم. ابتدا با دیدگاه آخری شروع می کنم که بیشتر باب طبع الاهیون امروزی است.

طرفداران دیدگاه "عدم رقابت" به درستی باور دارند که دین نمی تواند در قلمرو علم با آن رقابت کند. به نظر اینان هیچ رقابتی میان علم و دین وجود ندارد، زیرا این دو در مورد امور کاملاً متفاوتی هستند. اکنون می بینیم که توضیح  انجیل {و همچنین قرآن.م} در مورد منشاء جهان (منشاء حیات، تنوع گونه های جانداران، منشاء انسان) کلاً غلط از آب درآمده است.
طرفداران "عدم رقابت" با این هیچ مشکلی  ندارند: به نظر آنان بسی ساده اندیشانه، و نهایت کج سلیقگی است که بپرسیم آیا داستان های انجیلی حقیقت دارند؟ این دسته می گویند: البته که این داستان ها به بیان تحت اللفظی کاملاً عاری از حقیقت اند. دین و علم بر سر یک قلمرو با هم در رقابت نیستند. در مورد چیزهای مختلفی سخن می گویند. هر دو درست اند، اما درستی شان از انواع متفاوتی است.


"هیچ – ندانی" ها، یا بنیادگرایان، به گونه ای صادق تر اند. این گروه با تاریخ سر جنگ ندارند،  و می پذیرند که تا همین اواخر یکی از کارکردهای اصلی دین، پاسخ دادن به سئوالات علمی بوده است:  تا چگونگی ایجاد جهان و حیات را توضیح دهد. از نظر تاریخی، اغلب ادیان یک کیهان شناسی و زیست شناسی برای خود داشته اند، یا حتی جز اینها نبوده اند. من شک دارم که اگر امروزه از مردم در مورد توجیه شان برای وجود خدا بپرسید، دلیل اصلی شان علمی باشد. به نظر من، اغلب مردم فکر می کنند که برای توضیح پیدایش جهان، و به خصوص پیدایش حیات، به خدا نیاز دارند. آنها اشتباه می کنند، اما این جهل زاده ی نظام آموزشی مان است.
این گروه طرفدار "هیچ-ندانی" دین همچنین بدین خاطر با تاریخ در آشتی هستند که نمی توان از نتایج علم در مورد دین گریخت. جهانی با وجود خدا بسیار متفاوت با جهانی بدون خداست. فیزیک یا زیست شناسی در جهانی که خدا باشد فرق می کند. به همین خاطر است که اغلب ادعاهای اصلی دین علمی هستند. دین یک نظریه ی علمی است.

گاهی مرا متهم می کنند که برخوردی متکبرانه و فاقد تحمل با آفرینش گرایان دارم. البته تکبر صفت نامطلوبی است، و من باید از اینکه متکبر شمرده شوم، بیزار باشم. اما هر چیزی حدی دارد! در دورده ی دانشجویی برای اینکه به من نشان دهند که دانشجوی تخصصی رشته ی تکامل بودن چه حسی دارد، از من خواستند که یک رشته بحث  با آفرینش گرایان داشته باشم. وضعیت من با این
مثل این وضع بود: فرض کنید شما یک دانشجوی تاریخ  باشید که عمری را صرف مطالعه ی تاریخ روم، با همه ی جزئیات مفصل اش کرده است. حال کسی از راه برسد که مثلاً مدرکی در مهندسی دریا یا موسیقی دارد، و بکوشد با شما بحث کند که رومی ها هرگز وجود نداشته اند. آیا تحمل این مطلب و فروخوردن عصبانیت خود را دشوار نخواهید یافت؟ آیا چنین برخوردی کمی متکبرانه نمی نماید؟

گروه سوم، یعنی "همه چیز-دانی" ها (که من این لقب نامهربانانه را به خاطر دیدگاه پدرسالارنه شان به آنها داده ام)، فکر می کنند که دین برای مردم خوب است، چه بسا برای جامعه هم مفید باشد. شاید خوبی آن بدان خاطر باشد که آنان را در برابر مرگ یا مصیبت تسلی می دهد، و یا بدین خاطر که یک نظام اخلاقی فراهم می کند.
در این دیدگاه، اینکه آیا عقاید دینی حقیقتاً درست اند یا نه، اهمیتی ندارد. به نظر اینان، شاید خدایی درکار نباشد؛ ما مردمان تحصیل کرده می دانیم که برای هیچ کدام از  اعتقادات دینی شواهد مؤید دقیقی وجود ندارد، تا چه رسد به باورهایی مثل باکرگی مریم یا ظهور مجدد مسیح. اما عوام الناس به خدایی نیاز دارند که آنها را از تبه کاری باز دارد یا تحمل غم و غصه ها را برایشان آسان کند. این مسئله ی جزئی که احتمالاً خدایی در کار نیست، در برابر فواید عظیمی که دین برای جامعه دارد رنگ می بازد. من در مورد
این گروه "همه چیز-دانی" سخن بیشتری نمی گویم چون آنها هیچ ادعایی در مورد صحت علمی داشتن دین ندارند.


آیا خدا یک اَبَرریسمان است؟
 اکنون به طرفداران "عدم رقابت" بازگردیم. البته برهانی که آنها پیش می نهند شایسته ی بررسی است، اما به نظر من شایستگی آن چندان بیشتر از دیدگاه آن دو گروه دیگر نیست.
خدا پیرمردی نیست که با ریش سفید در آسمان ها نشسته باشد. خوب، پس چیست؟ در اینجاست که لفظ پردازی ها شروع می شود. توضیح اینکه خدا چیست شکل های کاملاً مختلفی می یابد:
"خدا آن بیرون نیست، او در درون همه ی ماست". "خدا مبنای هستی است". "خدا ذات حیات است". خدا همان جهان است". "آیا شما به وجود جهان باور ندارید؟" "البته که به وجود جهان باور دارم." "پس به خدا هم باور دارید." "خدا عشق است، آیا به عشق باور ندارید؟" "خوب، پس به خدا هم باور دارید."

وقتی فیزیکدان های جدید در مورد پرسش هایی مانند اینکه چرا بیگ بنگ رخ داد، چرا قوانین فیزیک این چنین هستند و نه جور دیگر،  اصلاً  چرا این جهان وجود دارد، و مانند این ها برمی خورند، کمی متمایل به رازورزی می شوند. گاهی فیزیک دان ها به این پاسخ متوصل می شوند که یک هسته ی باطنی راز هست که قابل فهم نیست، و چه بسا هرگز نتوان آن را دریافت؛  و بعد ممکن است بگویند که چه بسا این هسته ی باطنی راز، نام دیگر خدا باشد. یا به بیان استیون هاوکینگ، اگر ما  از این امور سر در بیاوریم، شاید "بدانیم که در ذهن خدا چه می گذرد."
مشکل اینجاست که خدا  به این معنای پیچیده ی فیزیک دان ها هیچ  شباهتی با خدای انجیل یا هر دین دیگری ندارد. اگر فیزیک دانی بگوید که خدا نام دیگر ثابت پلانک است، یا یک اَبَرریسمان است، سخن او را تعبیر استعاری این مطلب تلقی می کنیم که می گوید سرشت ابرریسمان ها یا مقدار ثابت پلانک رازی است عمیق. آشکار است که این مطلب هیچ ربطی به موجودی ندارد که آمرزنده ی  گناهان است، که به دعاها گوش فرا می دهد، که می گوید باید از ساعت 5 روزه را شروع کرد یا ساعت 6، که آیا باید دستمال سر کرد یا تسبیح دست گرفت؛ و هیچ ربطی به موجودی ندارد که قادر است برای کفاره ی گناهان فرزندش، قبل و بعد از تولد، او را  به مجازات مرگ محکوم کند.


انجیل افسانه ای
همین مطلب در مورد اینهمان دانستن بیگ بنگِ کیهان شناسی جدید با اسطوره ی آفرینش نیز صادق است. شباهت میان برداشت های پیچیده ی فیزیک نوین و اسطوره های آفرینش بابلیان و یهودیان که ما امروزه به ارث برده ایم  به غایت  سطحی است.
طرفداران "عدم رقابت" در مورد بخش هایی از متون مقدس و آموزه های دینی که روزگاری حقایق بی چون وچرای علمی محسوب می شد، چه می گویند؟ در مورد پیدایش جهان، پیدایش حیات، معجزات جورواجور عهدعتیق و عهدجدید، بقای پس از مرگ، و باکره ی زاینده چه می گویند؟ در نظر طرفداران "عدم رقابت"، اهمیت این مطالب بیش از افسانه های اخلاقی، از قبیل افسانه ی اوزیپ هانس کریستین اندرسون نیست. هیچ اشکالی دراین دیدگاه نیست، اما مشکل اینجاست که آنان تقریباً هرگز نمی پذیرند که چنین رویکردی را  پیش گرفته اند.
برای مثال، من اخیراً سخن روحانی اعظم یهودی، سِر ایمانوئل جاکوبوویت، را  در مورد زشتی راسیسم (نژادپرستی) می شنیدم. راسیسم زشت است، و باید علیه آن قوی تر از آنچه که  این عالی جناب می گوید استدلال کرد. به بیان ایشان، چون آدم و حوا نیاکان مشترک همه ی انسان ها هستند، پس همه ی آدمیان به نژاد واحدی تعلق دارند، که همان نژاد آدم ابوالبشر باشد، پس راسیسم زشت است.
اگر ایشان طرفدار "عدم رقابت" بود، باید با داستان آدم و حوا هم همان برخوردی را می داشت که با ما با دیگر  داستان ها داریم. کسی با رجوع به داستان  جک و لوبیای سحرآمیز یا سیندرلا نمی کوشد به موعظه ی اخلاق حسنه بپردازد.
احساس من این است که روحانیون چنان به داستان های انجیلی عادت کرده اند که تفاوت میان حقیقت و افسانه را به فراموشی سپرده اند. درست مثل بینندگان تلویزیونی  که وقتی قهرمانی در سریال کماندار می میرد برای هم پیام تسلیت می فرستند.


ارث بری  دین
سخن ام را با بازگشت به علم به پایان می برم. اغلب می شنویم که طرفداران "عدم رقابت" می گویند که گرچه هیچ شاهدی برای اثبات وجود خدا وجود ندارد، اما هیچ شاهدی هم برای نفی وجود او نیست. پس بهتر است چشمان خود را باز نگه داریم و اگنوستیک (لاادری)  بمانیم.
  
در نگاه نخست، چنین می نماید که این موضع  جای چون و چرا  ندارد، دست کم اگر آن را به معنای محدود قمارباز پاسکال تعبیر کنیم. اما با تعمق بیشتر می بینیم که این  بیشتر به یک مفرّ می ماند چون همین مطلب را  در مورد بابانوئل و پلنگ صورتی هم می توان گفت. شاید در ته باغ،  پلنگ صورتی خانه داشته  باشند. هیچ شاهدی در میان نیست، اما نمی توانید ثابت کنید که چنین چیزی درست نیست. پس آیا باید در مورد پلنگ صورتی لاادری باشید؟

مشکل استدلال اگنوستیک این است که می توان آن را در مورد همه چیز بکار برد. بی نهایت موجود را می توان فرض کرد که نتوان به طور مثبت وجود آنها را نفی کرد. مردم به وجود اغلب آنها باور ندارند. کسی باور ندارد پریان، تک شاخ ها ، اژدها، بابا نوئل و غیره  وجود داشته باشند. اما اغلب مردم  به وجود خدای خالقی باور دارند، خدایی که با همه ی ساز و برگ دینی دیگر از والدین شان به ارث می برند.

گمان می کنم دلیل اینکه اغلب مردم، با وجودی که همگی  از گروه "هیچ-ندانی" ها نیستند، با این حال احساس می کنند که تکامل داروینی به قدر کافی گسترده نیست که همه چیز را در مورد حیات توضیح دهد. به عنوان یک زیست شناس، تنها می توانم بگویم که هرچه بیشتر در مورد حیات و تکامل بخوانید و آنچه را که معلوم شده مطالعه کنید، این احساس بیشتر زایل می شود.

نکته ی دیگری که می خواهم بیافزایم این است که هرچه بیشتر اهمیت تکامل را دریابید، بیشتر از موضع
اگنوستیک (لاادریانه) به موضع بیخدای (بیخدایانه)  رانده می شوید.
طبیعتاً احتمال وقوع چیزهای پیچیده، و از نظر آماری بعید  کمتر از احتمال وقوع رخدادهای ساده و محتمل است.

زیبایی شگرف نظریه ی تکامل داروین این است که توضیح می دهد که  چگونه موجودات  پیچیده  و دشوار، با گام های تدریجی از آغازی  ساده و بسیط  پدید آمده اند. ما تبیین خود را از آغازی بی نهایت ساده شروع می کنیم، که هیدروژن خالص و مقدار عظیمی انرژی باشد. و تبیین علمی داروینی ما را با یک سری گام های تدریجی و  کاملاً مشخص به زیبایی خیره کننده و پیچیدگی حیات می رساند.

فرضیه ی رقیب، یعنی اینکه حیات توسط یک خالق ماوراءطبیعی آغاز شده است، نه تنها زاید، بلکه بسیار نامحتمل است. این فرضیه، و هرگونه استدلالی که زمانی به نفع آن بوده، امروز به بن بست رسیده اند. چرا که خدایی که شایسته ی نام خدایی باشد، باید موجودی با هوش بی نهایت باشد، یک ذهن متعالی، هستنده ای که احتمال وجودش به غایت اندک است – حقیقتاً بودن اش بعید است.

حتی اگر فرض وجود چنان هستنده ای همه چیز را توضیح دهد (که ما نیازی به چنین فرضی نداریم)، کمکی از دست این فرضیه
بر نمی آید چون خود معمای بزرگتری را روی دست مان می گذارد.

علم توضیح می دهد که  چگونه پیچیدگی (مسلئه ی دشوار)  از سادگی (مسئله ی ساده)  ایجاد شده است. فرضیه ی وجود خدا هیچ توضیح ارزشمندی برای هیچ پدیده ای نیست، زیرا صرفاً آن چیزی را فرض می گیرد که قرار است توضیح دهیم. فرض سختی می کند تا مسئله ی سختی را توضیح دهد، و مسئله را رها می کند. نمی توانیم ثابت کنیم که خدا وجود ندارد، اما می توانیم با اطمینان
نتیجه بگیریم که  وجود داشتن اش بسیار بسیار بعید است.

---------------------------------------------------------------------------------

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

کتابهای سودمند در راه حذف خرافات


کتابهای سودمند در راه حذف خرافات
نام کتاب
نام نویسنده

نام کتاب
نام نویسنده
شجاع الدین شفا

محمد پیامبر شاه عرب
دکتر لطف اله روزبهانی
پس از هزار و چهارصد سال
شجاع الدین شفا

ویرانگران
دکتر لطف اله روزبهانی
جنایات و مکافات
شجاع الدین شفا

سخنرانی برای اندیشیدن
دکتر احمد ایرانی
دو قرن سکوت
عبدالحسین زرین کوب

جزوه های متعدد روشنگری
دکتر احمد ایرانی
بیست و سه سال
علی دشتی

تاریخ گفته نشده اسلام
سیامک ستوده
نوشته های
میرزا آقاخان کرمانی

تروریسم اسلامی
سیامک ستوده
نوشته های
میرزا فتحعلی آخوند زاده

زن و سکس در تاریخ
سیامک ستوده
نوشته های
احمد کسروی

عصر حجر
سعید اوحدی
بازشناسی قرآن
دکتر مسعود انصاری

خرافات
مهرانگیز جهانشاهی
شیعه گری و امام زمان
دکتر مسعود انصاری

ضد اسلام
اشکان قشگری
الله و اکبر
دکتر مسعود انصاری

کاروان اسلام
صادق هدایت
کوروش بزرگ و محمدبن عبدالله
دکتر مسعود انصاری

توضیح المسایل
روح الله خمینی
اسلام شناسی
علی میر فطروس

تحریر الوسیه
روح الله خمینی
حلاج و نسیمی
علی میر فطروس

کشف الاسرار
روح الله خمینی
ملاحظاتی در تاریخ ایران
علی میر فطروس

کلیه نوشته های
دکتر علی سینا
خیام و آن دروغ دلاویز
هوشنگ معین زاده

کلیه نوشته های
نادره افشاری
خدا به زادگاهش بر می گردد
هوشنگ معین زاده

کلیه نوشته های
میرزا روشنگر
آیا خدا مرده است
هوشنگ معین زاده

کلیه نوشته های
پارمیس سعدی
پژوهشی در زندگی علی
آله دالفک

کلیه نوشته های
استوار غلام دانایی
بررسی ادیان ثلاثه
مهندس نادرپیمایی

کلیه نوشته های
پری دشتستانی
زن از نگاه آخوند
هما احسان

کلیه نوشته های
بابی کوهی
اسلام ناب محمدی
امیر نجات

کلیه نوشته های
افشین زند
محمد
مهدی شمشیری

کلیه نوشته های
دکتر گلمراد مرادی
از سلمان رشدی چه میدانید
مهدی شمشیری

کلیه نوشته های
بهرام رحمانی
گفته نشده ها درباره خمینی
مهدی شمشیری

آثار فلسفی
پرفسور منوچهر جمالی
مهدی بیا – دیو مقدس
دکتر لطف اله روزبهانی

سخنرانی های ضد خرافی
مهندس بهرام مشیری
پایگاههای ضد خرافات